آخرین اخبار
امام جمعه موقت تهران : همه گره‌ها، مشکلات، مسئولین ناخلف و نابسامانی‌ها در مجاری مدیریتی کشوری عکس‌العمل گناهان خود جامعه استمجلس نمایندگان آمریکا ، فروش هواپیما به ایران ، که قرارداد های آن با ایران به امضا رسیده است را ممنوع کردسفیر آمریکا در سازمان ملل، اعلام کرد که وزیر دفاع این کشور در آینده ی نزدیک از اقدامات جدید برای مقابله با اقدامات خصمانه ایران خبر می دهدایران اعلام کرده که علی رقم بیانیه نشست کشورهای اسلامی ، اسرائیل را به رسمیت نمی شناسد

از وطن رانده و از غربت مانده/ بخش دوم

در بخش نخست گفت‌وگو با کیوان، جوان 29 ساله‌ای که در ایران با مشکلات متعددی مواجه شده بود،

14 روز قبل
مرضیه رائفی
A- A A+

مطلب منتشر شده ، بیانگر سیاستهای شبکه بیان نیست و نویسنگان آزادند که نظرات خود را بدون سانسور بیان کنند.

شبکه رسانه ای بیان جهت ایجاد فضای تبادل نظر، از نقطه نظرات انتقادی در خصوص مطالب منتشر شده استقبال میکند.

در بخش نخست گفت‌وگو با کیوان، جوان 29 ساله‌ای که در ایران با مشکلات متعددی مواجه شده بود، خواندید که به دلیل نوشتن مطلبی انتقادی درباره وضعیت بد مردم ایران و بیکاری جوانان در فیس‌بوک، مراجع امنیتی او را احضار کردند. کیوان به اصرار خانواده‌اش از ایران خارج می‌شود و سرانجام پس از یک سال اقامت در ترکیه این کشور را به مقصد یونان ترک می‌کند و از یونان نیز به‌قصد پناهندگی به نروژ می‌رود. در ادامه بخش دوم این گفت‌وگو را می‌خوانید.

وقتی به نروژ رسیدی چه احساسی داشتی، اصلاً فکرش را می‌کردی به چنین کشوری برسی؟

شاید خنده‌دار باشد وقتی به نروژ رسیدم احساس یک قهرمان را داشتم. به خودم می‌گفتم جمهوری اسلامی کوچک‌تر از این حرف‌هاست که بخواهد مرا اذیت کند. راستش فکر نمی‌کردم به نروژ برسم چون وقتی می‌خواستم یونان را ترک کنم، فقط 50 یورو پول داشتم. گذشته از این، وقتی در کوه‌های مرزی بین ایران و ترکیه بودم به خودم می‌گفتم کیوان اینجا آخر راه است و تو چند دقیقه دیگر خواهی مُرد.

می‌دانم وضعیت سختی داشتی. از شرایط خودت در نروژ  بگو

در نروژ زندگی راحتی داشتم و دوستان زیادی پیدا کردم که اغلب آن‌ها مثل من در ایران مشکل سیاسی پیدا کرده بودند. البته برخی هم هستند که برای دریافت پناهندگی و اقامت، به دروغ می‌گویند مشکل سیاسی دارند؛ اما آن چند نفری که من می‌شناختم واقعاً جمهوری اسلامی شکنجه‌شان کرده و بارها خانواده‌شان را مورد آزار و اذیت قرار داده بود. من از اوایل سال گذشته یعنی 95 تا بهمن همان سال در نروژ بودم. روز اولی که به نروژ رسیدم، خودم را به پلیس معرفی کردم و من را به یکی از شهرهای کوچک منتقل کردند.

به نروژ درخواست پناهندگی دادی؟

بله به اداره مهاجرت نروژ درخواست پناهندگی دادم و در مصاحبه‌ام توضیح دادم که چه اتفاقی برایم افتاده و چرا به نروژ آمدم.

آن‌ها چه جوابی دادند؟

نروژ در برخورد اول به‌عنوان یک دروغ‌گو به من نگاه کرد. مأمور رسیدگی به پرونده یا اصطلاحاً «کیس ورکر» من هیچ‌وقت باور نکرد که در ایران تحت تعقیب هستم و اگر برگردم بازداشت و شکنجه می‌شوم. هر مدرکی که لازم بود ارائه دادم؛ اما هفت مصاحبه و تلاش‌های زیاد من برای ماندن نتیجه‌ای نداشت.

چرا نتیجه‌ای نداشت؟

چون فکر می‌کردند من دروغ می‌گویم و برای تفریح یا چیز دیگری به نروژ آمدم. من تلاشم را کردم ولی همیشه همه‌چیز طبق میل آدم پیش نمی‌رود.

نروژ پرونده‌ات را رد می‌کند و تلاش تو هم نتیجه‌ای نمی‌دهد؛ بعد از این چه اتفاقی افتاد؟

طبق نامه‌ای که دریافت کرده بودم، با پای خودم به اداره پلیس رفتم و از آنجا با دیگر ایرانی‌هایی که جواب منفی گرفته بودند سوار اتوبوس شدیم و ما را به فرودگاه منتقل کردند. همه ‌چیز جلوی چشمم سیاه شده بود. از خودم متنفر شده بودم و دیگر ذهنم کار نمی‌کرد. به دور از چشم همه مسافران عادی من و باقی دیپورتی‌ها را به یک ترمینال خلوت فرودگاه بردند و پس از بازرسی و کنترل امنیتی سوار هواپیما کردند. هواپیما در ابتدای باند قرار گرفت و با سرعت از زمین بلند شد. دل‌شوره، غصه و اضطراب همه وجودم را گرفته بود. بارها از خودم پرسیدم قرار است چه اتفاقی بیفتد. در فرودگاه ایران با من چه برخوردی می‌کنند. یک ساعت اول که در هواپیما بودم گریه می‌کردم. گریه می‌کردم چون هیچ‌کس سراغی از من نگرفت که چرا اخراج می‌شوم. حتی یک رسانه از من حمایت نکرد و کسی به روی خودش نیاورد چه بلایی سر من آمده است. حالا من از ایران رانده و از نروژ مانده شده بودم؛ وحشتناک بود.

به ایران برگشتی و به خاک ایران پا گذاشتی؛ چه اتفاقی افتاد؟

هواپیما در فرودگاه امام خمینی نشست و ما حدود یک ساعت در هواپیما منتظر ماندیم تا اجازه پیدا کردیم پیاده شویم. سوار اتوبوس شدیم و ما را به ترمینال فرودگاه منتقل کردند. رفتار مسئولان فرودگاه با ما به نحوی بود که انگار دزد گرفته بودند. مأموران لباس شخصی من و بقیه را به یک‌ گوشه بردند و دور تا دورمان را نوارهای امنیتی گذاشتند. اسامی را یک‌به‌یک می‌خواندند و برگه‌ای که در دست داشتیم را می‌گرفتند و بررسی می‌کردند. مأمور بررسیِ برگه‌ها از من پرسید چرا پناهنده شدی. عرق از سر و صورتم می‌ریخت و ترس همه وجودم را گرفته بود. به لکنت زبان افتادم و در جواب گفتم اوضاع مالی‌ام خوب نبود، درس خوانده بودم و در ایران کار پیدا نمی‌کردم برای همین رفتم نروژ تا شرایط بهتری پیدا کنم. باور نمی‌کنید به چشم‌هایم زل زد و گفت آره جون عمه‌ات! یک مأمور دیگر مرا به یک اتاقی که پر از صندلی بود برد. چند دقیقه‌ای نشستم تا یکی از بازجوهای اطلاعات سپاه سراغم آمد و شروع کرد به سؤال پرسیدن. سؤال‌های پراکنده‌ای می‌پرسید؛ از رشته تحصیلی‌ام، مدت اقامتم در نروژ، کشورهایی که رفتم، تعداد اعضای خانواده‌ام و...

به سیاسی بودنت پی نبردند و دلیل پناهنده شدنت را نپرسید؟

خوشبختانه چیزی از پرونده‌ام نمی‌دانستند. همه دل‌شوره و اضطرابم برای همین موضوع بود؛ اما انگار خبری از این موضوع نداشتند. شاید به این دلیل است که مأموران فرودگاه همه سپاهی هستند و مرجعی که من را احضار کرد بود، اداره کل اطلاعات بود. بازجو که به نظر آدمی منطقی‌ای بود گفت چرا غیرقانونی از ایران خارج شدی، گفتم نمی‌توانستم ویزا بگیرم و راه دیگری هم نداشتم. خیلی سین جیمم کرد؛ اما چیز زیادی دستگیرش نشد (با خنده). تا الان هم که با شما صحبت می‌کنم مشکلی پیش نیامده، شاید من را فراموش کردند؛ حداقل امیدوارم که این‌طور باشد.

به خانه برگشتی؟

 

بله، ولی قبل از رفتن به خانه به کافی‌شاپی رفتم که تا دو سال پیش پاتوق همیشگی‌ام بود. یک دل سیر آنجا گریه کردم و بعد به سمت خانه رفتم. زنگ در را زدم مادرم آیفون را برداشت و گفت کیه! با گریه گفتم مامان در را باز کن...

برچسب

مقاله

نفس به زندان رفتن ارزش نیست
  دکتر محمود دلخواسته
عطر نرگس تمام نمی‌شود
  مرضیه رائفی

شبکه های اجتماعی

بایگانی


Top