در <حیرت> جوانه می زند، در <ترس> مطلق می شود،" /> در <حیرت> جوانه می زند، در <ترس> مطلق می شود،"> News: BayanMedia.net
آخرین اخبار
سخنگوی وزارت خارجه ایران اقدامات عربستان در منطقه را باعث نا امنی و بی ثباتی دانستموگابه 93 ساله با اعلام اینکه قصد کناره گیری از قدرت ندارد با نظامیان در خصوص آینده زیمبابوه مذاکره کردسفیر ایران در بریتانیا از نهایی شدن پرداخت بدهی 450 میلیون پوندی به ایران برای آزادی نازنین زاغری خبر داددر حالی که دولت از اتمام اسکان موقت زلزله زدگان خبر داده است ، ناظران محلی وضعیت سکونت و زندگی را در این مناطق بسیار ضعیف میذانند

ایمان را چگونه بفهمیم؟

" شاید بشود گفت که <ایمان> در <حیرت> جوانه می زند، در <ترس> مطلق می شود،

دکتر محمود دلخواسته
A- A A+

" شاید بشود گفت که <ایمان> در <حیرت> جوانه می زند، در <ترس> مطلق می شود، در <شک> رشد می کند و در <عشق> به گل می نشیند.  هر چند که حرکت بطرف ایمان، حرکتی خطی از یکی به دیگری با نقطه شروع مشخص نیست و یکی از این عناصر هم می تواند نقطه شروع باشد و هم نقطه پایان.  در واقع این عناصر چنان در هم پیچیده شده اند که جدا و ریسه کردن آنها کاری است بس مشکل."

 سال 2002 بود که همسرم، سارا و من به قرقیزستان رفتیم.   قبل از آشنایی، دوسال در آنجا زندگی کرده بود و دانشکده جامعه شناسی دانشگاه آمریکایی آسیای مرکزی را راه اندازی کرده بود و حال برای انجام تحقیق میدانی تز دکترایش که بعدا با عنوان:<علم، بین مارکس و بازار> منتشر شد، دوباره به آنجا بر گشته بود و این در حالی بود که منهم از دانشگاهم مرخصی گرفته وهر دو برای تدریس در دانشگاه آماده شده بودیم.

کوهستانهای سر به فلک کشیده تیان شان و آب و هوای کوهستانی آنجا، مطابق معمول زمستان بسیار سختی را بر شهر بیشکک که دانشگاه در آن قرار داشت تحمیل کرده بود.  تنها یازده سال از فرو پاشی شوروی گذشته بود و این فرو پاشی را در نگاه اولی که از فرودگاه به شهر رفتیم کاملا قابل مشاهده بود.  شاید از طریق جرثقیلهای از کار افتاده و زنگ زده که در شهر نیمه تمام و در کنار ساختمانها نیمه تمام به حال خود رها شده بودند، می شد دقیقا می شد روز و ساعت و حتی دقیقه فروپاشی امپراطوری را یافت.

بر خلاف بسیاری از دیگر مناطق تحت کنترل شوروی، قرقیزستان نه تنها شاهد هیچ جنبشی برای استقلال برای جدایی از شوروی و تبدیل به کشور نبود، بلکه بیشترین کوشش را کرد تا شوروی که حال روسیه شده بود آن را منطقه را از آن خود بداند.  شاید علت اصلی این بود که قرقیزستان از معدود مناطقی بود که شوروی سابق نه تنها از آن سودی نمی برد، بلکه با دادن یارانه در منطقه کمک بسیاری  به رشد منطقه کرده بود و می دانست که بودن این کمک، منطقه در فقر فرو خواهد رفت.  در نتیجه، این روسیه و اقتصاد در هم پاشیده آن بود که سبب شد قرقیزستان را از خود دور کند و با این دور کردن دهها هزار روسی و اوکراینی در این کشور به حال خود رها شوند و در کنار قرقیزها و ایغورها در فقر فرو روند.  البته این در فقر فرو رفتن روس ها بخصوص پیران و باز نشستگان آنها بسیار بیشتر از قرقیزها و ایغورها و تاتارها قابل رویت بود. چرا که روابط تنگاتنگ قبایلی و فامیلی قرقیزها و دیگر اقوام سبب شده بود که به کمک یکدیگر بشتابند و فقیر ترها و بخصوص پیران را با احترام حمایت مالی و روانی کنند.  در حالیکه به علت نبود و یا ضعف این نوع روابط در میان روسها، بسیاری از پیرهای روسی به حال خود رها شده و بنا براین در کنار خیابان و گذرگاه ها به گدایی مشغول شده بودند.

در چنین وضعیتی بود که هر روز در راه دانشگاه و در سرمای سخت بسیاری از روسهای پیر را می دیدیم که در کنار دیوار و روی پیاده روهای انباشنه از برف و یخ ایستاده و کمک مالی می خواهند.  البته در هنگام برگشت به خانه که چراغهای خاموش و تاریکی و سرمای بیش از حد شب سبب میشد که پیاده روها از آنها خالی شوند. 

بعضی شبها وقت برگشت به فروشگاهی به نام یوروپا،  که به علت گران بودن اجناس بیشتر مشتریان آن خارجی ها بودند ویا کسانی که برای موسسات خارجی کار می کردند و تا دیر وقت باز بود برای خرید می رفتیم.  در بیرون فروشگاه بیشتر وقتها خانمی پیر روسی را می دیدیم که پالتوی ضخیمی بخود پیچیده و مقوایی را در زیر خود گذاشته بروی پله های مغازه نشسته است و مطابق معمول کمکی به او می کردیم.  در یکی از این شبها بود که خانم روسی با همسرم شروع کرد به حرف زدن و منکه روسی بلد نبودم با لبخندی در کنار ایستادم تا حرفشان، که احتمالا جز سلام و علیک و خوش و بش معمول نمی توانست باشد به پایان برسد و به خانه برویم.  ولی دیدم که انتظارم در حال طولانی و طولانی تر شدن است و کم کم سرما از پوتین دارد هر چه بیشتر به انگشتان پاهایم سرایت می کند.  سعی کردم نگاه سارا را به خودم جلب کنم تا با اشاره بفهمانم که خوب است هر چه زودتر سرو ته گفتگو را هم بیاورد.  ولی شرمی و ادب همیشگی همسرم سبب می شد که هیچ کوششی در به پایان بردن گفتگو نکند و منتظر باشد تا خانم پیر روسی حرف را تمام کند.  دیگر بطور کامل کف پاهایم یخ زده بود و به تمام بدنم رسیده بود که بالاخره گفتگو به پایان رسید و در آخر کار خانم روسی یک کتابچه خیلی کوچک و ورق ورق شده را به سارا داد و خداحافظی انجام شد. 

در راه در حالی که سعی می کردیم تا برای گرم شدن تندتر راه برویم و هم روی یخها لیز نخوریم، از او پرسیدم که موضوع گفتگو چی بود؟  گفت، هیچی، می خواست من رو مسیحی کنه و این کتابچه را هم مبلغان مسیحی که از آمریکا به آنجا آمده بودند به او داده اند.  ادامه داد که به خانم گفتم که من در خانواده ای که هقت پشتش مسیحی است متولد شدم و به مدرسه کاتولیکها رفتم و مسیحیت را خوب می شناسم و مشکلات خودم را با آن دارم.  ولی خانم سعی می کرد بمن بگوید که هیچ مشکلی وجود ندارد و فقط باید دلت را باز کنی و جهشی از روی ایمان بکنی/leap of faith  تاحضرت مسیح در دلت جا بگیرد.

برایم عجیب بود که خانم روسی چنان به آنچه میسیونرها به او آموخته اند باور آورده که سعی شدید برای به دین خود در آوردن می کند.  یاد بخش آخر سخن مارکس در مورد دین که آن را تریاک توده ها می دانست که در ادامه آن گفته بود که <دین، روح دنیای بی روح است>، افتادم.

وقتی به خانه رسیدیم و گرمای مطبوع آپارتمان که بنا بر سیستم حرارتی شوروی که تمامی شهر از طریق حرارت مرکزی گرم می شد را حس کردیم و بعد از آماده کردن کارهای دانشگاه برای روز بعد، مطابق معمول شروع کردم به نوشتن پیامهایم به دوستانم در دانشگاه در لندن که با عنوان:"مشاهدات و تاملات" برایشان می فرستادم شدم.  در آنجا با رجوع دادن به گفتگوی سارا با خانم پیر روسی به صحبت راجع به مقوله <ایمان> پرداختم.  گفتم که خانم روسی به امیدی که در دلش روشن شده است آن سختی را تحمل می کند.  باور کرده که سختی که در این زندگی می کشد بهایی است که باید برای رستگاری آن دنیا باید بپردازد.  در واقع این جاودی دین است که تلخی رنج کشیدن را می تواند به شیرینی تبدیل کند و البته خطر در همینجا نهمفته است.  چرا که هیچ رابطه جبری بین رنج در این دنیا که نتیجه ورشکستگی ساختار و روابط اقتصادی- اجتماعی و رستگاری وجود ندارد.  اینگونه رنجها دست ساز انسانها و نتیجه وارد کردن قدرت در روابطی است که <واقعیت اجتماعی> را می سازند می باشد و ربطی به وارد ابتلاء و آزمایش برای رستگاریشدن  ندارد.  در واقع رستگاری هیچ نیست جز از روابط قوا خارج شدن و غلبه کردن بر نفسانیت و اینگونه زندگی و رشد در آزادی و رها از هر گونه سانسور درونی و برونی است.

چه ربطی این سخنها با رنج آن خانم پیر روسی دارد؟  مطمئن نیستم، ولی این را می توانم بگویم که شکاف بین تجربه رنج بردن و تفسیر رنج بردن، از رنجی که در آخر عمر می برد می کاهد.  شاید او حتی از رنجی که می برد لذت می برد چرا که فکر می کند که هر چه در این دنیا رنج بیشتر ببرد، در آن دنیا به رستگاری و پاداش بیشتری دست می باید.  البته این وضعیت من را به این سوال می رساند که ایمان چیست؟

شاید بشود ایمان را اینگونه تعریف کرد که صاحب ایمان باور دارد که زندگی دارای هدفی می باشد.  هدفی که معنی آن در خارج از مدار مادی قابل فهم است.  باور دارد که انسان در بعد مادی او خلاصه نمی شود و انچه که به انسان و زندگی معنی می بخشد، بعد معنوی می باشد و در واقع نه در رابطه تضاد با بعد مادی که در راستای آن قرار دارد.

البته یک پوزوتیویست تنها آنی را باور دارد که قابل مشاهده است که از طریق خاص و "علمی" تحقیق وجودش ثابت می شود و هر چه خارج از آن قرار دارد هیچ نیست جز خرافاتی که متعلق به زمان قبل از انقلابهای علمی می باشد.  البته لازم به گفتن است که در نتیجه تحولات علمی، پوزوتیویسم خود وارد دوران بحران شده است و اجماعی که در حدود دو قرن قبل با آگوستو کامت شروع و در میان دانشمندان وجود داشت در دهه های اخیر شکسته شده است.  از جمله به این دلیل که محل عمل و تحقیق کوانتوم فیزیک، محل نامرئی و نامحسوس می باشد.  بنابراین پوزوتیویسم و در کل علم هر روز از روز قبل از تبخترش کاسته و فروتن تر می شود.

ولی هنوز به پاسخ شفاف تری در رابطه با اینکه، ایمان چیست، نیاز داریم.  از نظر من، باور، موضوع و بودنی یکپارچه نیست و حداقل پنج عنصر در ایمان وجود دارد: عشق، ترس، حیرت، شک و امید.  در مراحل مختلف استفسار یک یا دو عنصر پر رنگتر می شوند.  شاید بشود گفت که <ایمان> در <حیرت> جوانه می زند، در <ترس> مطلق می شود، در <شک> رشد می کند و در <عشق> به گل می نشیند.  هر چند که حرکت بطرف ایمان، حرکتی خطی از یکی به دیگری با نقطه شروع مشخص نیست و یکی از این عناصر هم می تواند نقطه شروع باشد و هم نقطه پایان.  در واقع این عناصر چنان در هم پیچیده شده اند که جدا و ریسه کردن آنها کاری است بس مشکل.

در کل و به نظر من علت اصلی اینکه فلاسفه و روانشناسان و دین شناسان و دانشمندان اجتماعی دیدگاه های متفاوتی از ایمان دارند، بیشتر بر می گردد به اینکه <ایمان> را به یکی از این عوامل کاهش داده اند، کاری که انسان را به یاد داستان نابینایان و فیل مولوی می اندازد که هر یک از نابینایان به عضوی از اعضای فیل دست زدند و اینگونه هر کدام تصویری متفاوت از فیل بدست آوردند.

با این حال، بعد از آشنایی با خانم پیر روسی، عنصر دیگری را در کنار دیگر عناصر شکل دهنده به ایمان نشاندم و آن عنصر <نیاز بسیار شدید>/ desperation  می باشد.  چرا؟ این خانم مانند میلیونها نفر دیگر جنگ جهانی دوم را به خود دیده و عمری را در شوروی کار کرده و حتی احتمالا به بهشت وعده داده شده سوسیالیسم باور داشته و بعد که در آخر عمر کاری خود در انتظار باز نشستگی و زندگی راحتی و نشستن در بغل جوی و گذر عمر دیدن را داشته است که ناگهان شاهد فرو پاشی شوروی شده و اینگونه ناگهان رویاهایش نابود شد و باورش به قدرت قدرتی دولت از هم پاشید و به ناگهان زن روسی مغرور خود را در فقری یافته که باید تنها با ماهی 12 دلار سر کند.   در این حالت است که نیاز شدید به این دارد که وضعیت جدید که خوابش را هم نمی دید بفهمد.  توضیحات و تفسیرهای سیاسی، اجتماعی- اقتصادی برایش قانع کننده نیستند و حتی اگر هم باشند از این احساسش هیچ کم نمی کند که:<این عادلانه نیست>  چرا اینگونه شد؟ باید دلیلی برای این سقوط ناگهانی وجود داشته باشد.  در چنین زمانی است که میسونرهای مذهبی مسیحی از آمریکا با ترکیبی از اخلاص و سفت و سختی دینی خود از راه می رسند و دلیل  رنجی را که به ناگهان بر او وارد آمده به او می گویند و به او می گویند که علت سقوط او از زندگی راحت به فقر و رنج این است که حضرت مسیح با اینکار او را به آزمایش کشانده است تا رستگاری آن جهان را نصیب او کند و اگر او این رنج را با "بزرگواری" تحمل کند، رستگاری نصیبش خواهد شد. 

شنیدن این سخنان برای او که نیاز شدید به توضیح هبوط ناگهانی خود دارد و راه خروج، چنان بر دلش چنان می نشیند که در سرمای سوزناک کوهستانهای تیان شان و در دل تاریک شب، بروی مقوایی می نشیند تا دیگران را هم به این راه بخواند.  چرا که حال برای زندگی و سرنوشتی که نصیبش شده است به تعبیر و تفسیری دست یافته که تلخی فقر را بر مذاقش شیرین می کند و اینکه حال که نمی تواند خود را از فقر برهاند، ولی می تواند فقر را به کلیدی تبدیل کند برای ورد به گلستان رستگاری.

 

 

مقاله

روشهای قدرتمداری
  نیما حق پور
فرو پاشی امپراطوری انگستان
  دکتر محمود دلخواسته

شبکه های اجتماعی

بایگانی


Top