آخرین اخبار
امام جمعه موقت تهران : همه گره‌ها، مشکلات، مسئولین ناخلف و نابسامانی‌ها در مجاری مدیریتی کشوری عکس‌العمل گناهان خود جامعه استمجلس نمایندگان آمریکا ، فروش هواپیما به ایران ، که قرارداد های آن با ایران به امضا رسیده است را ممنوع کردسفیر آمریکا در سازمان ملل، اعلام کرد که وزیر دفاع این کشور در آینده ی نزدیک از اقدامات جدید برای مقابله با اقدامات خصمانه ایران خبر می دهدایران اعلام کرده که علی رقم بیانیه نشست کشورهای اسلامی ، اسرائیل را به رسمیت نمی شناسد

از ظلم‌های حکومت فرار کردم/ بخش اول

می‌گوید از همه‌چیز و همه‌کس ناامیدم؛ سال‌ها درس خواندم تا شغلی آبرومندانه در کشورم داشته باشم ولی کاری پیدا نکردم. چشم‌انداز ناامیدکننده

18 روز قبل
مرضیه رائفی
A- A A+

مطلب منتشر شده ، بیانگر سیاستهای شبکه بیان نیست و نویسنگان آزادند که نظرات خود را بدون سانسور بیان کنند.

شبکه رسانه ای بیان جهت ایجاد فضای تبادل نظر، از نقطه نظرات انتقادی در خصوص مطالب منتشر شده استقبال میکند.

می‌گوید از همه‌چیز و همه‌کس ناامیدم؛ سال‌ها درس خواندم تا شغلی آبرومندانه در کشورم داشته باشم ولی کاری پیدا نکردم. چشم‌انداز ناامیدکننده و آینده‌ای مبهم در ایران باعث شد کیوان راه پناهندگی را در پیش بگیرد. این تصمیم، زندگی او را کاملاً تحت تاثیر قرار داد و حتی نامزدی‌اش را به هم زد. کیوان سال 1394 به کمک قاچاقچیان انسان از مرز ایران عبور می‌کند و به ترکیه پا می‌گذارد و در شهر آنکارا به سازمان ملل درخواست پناهندگی می‌دهد. کلافگی، فشار مالی و اضطراب برای آینده‌ای نامعلوم در ترکیه، پس از یک سال کیوان را مجبور به ترک این کشور به مقصد اروپا می‌کند. با این جوان 29 ساله در اینستاگرام آشنا شدم و پس خواندن یکی از پست‌هایش که داستان سفر غیرقانونی و دیپورت (اخراج) خود را توضیح می‌داد، قراری برای مصاحبه با او گذاشتم و با خونسردی خاصی که در کلام دارد قبول کرد. در ادامه داستانی را می‌خوانید که بی‌تردید مشابه زیادی در ایران دارد؛ حکایتی از آوارگی و اندوه جوانانی که اسیر حکومتی نالایق و ظالم شده‌اند و در پی رهایی از آن هستند.

اوضاع زندگی‌ات چگونه است و این روزها چه‌کار می‌کنی؟

زندگی در ایران برای هر جوانی که از حداقل‌ها محروم باشد، سخت است. فکر می‌کنم من هم در همین وضعیت هستم؛ وضعیتی که در آن مجبوری برای 1 میلیون تومان تن به هر کاری بدهی تا از گرسنگی نمیری. چند ماهی هست که در یک تراشکاری کار می‌کنم. اتفاقات بدی که برایم رخ داد روحیه‌ام را گرفته ولی سعی می‌کنم به زندگی عادی برگردم.

کمی درباره این اتفاق‌های بد توضیح می‌دهی؟

اتفاق بد این است که در دوران یک حکومت فاشیست و دُگم به نام جمهوری اسلامی متولد شدم (با خنده). من تا مقطع کارشناسی ارشد درس خواندم و در رشته صنایع غذایی فارغ‌التحصیل شدم. دقیقاً از فردای فارغ‌التحصیلی‌ام دنبال شغل می‌گشتم و هرجایی سر می‌زدم مانند یک کارگر ساده با من برخورد می‌شد. نمی‌خواهم جسارتی به کارگران مظلوم ایرانی بکنم؛ اما من که معدلم 18 است و حتی توانایی اداره بزرگ‌ترین کارخانه‌های صنعتی را در خودم می‌بینم، شایسته نیست به چشم یک آدم ناتوان نگاهم کنند. شاید باورتان نشود ولی من تمام شهرک‌های صنعتی شهرم را برای پیدا کردن کار زیر رو کردم ولی هر بار با نگاهی تحقیرآمیز روبرو شدم. روزی یک آگهی در روزنامه دیدم که در آن نوشته بود نیازمند مدیر تولید برای یک کارخانه مواد غذایی هستیم. به آدرس موردنظر مراجعه کردم و چون نگهبان کارخانه حضور نداشت، وارد محوطه کارخانه شدم؛ باورتان نمی‌شود یک‌مرتبه سگی بزرگ و ترسناک به جانم افتاد و در ادامه دو نفر از کارگران که فکر می‌کردند دزد هستم چنان با لگد و مشت مرا زدند که هنوز جایش خوب نشده است. خلاصه اینکه من حدود یک سال دنبال کار می‌گشتم و در کنار آن در خانه کار تایپ، پرینت، ویراستاری و ترجمه انجام می‌دادم تا از گرسنگی نمیرم (با خنده).

چرا شغلی برایت پیدا نشد؛ فکر می‌کنی مشکل از تو بود یا وضعیت کشور؟

من فقط شغلی می‌خواستم که حدود 20 سال برای آن درس خوانده بودم. حتی حاضر بودم از کارگری در یک کارخانه صنایع غذایی کارم را شروع کنم. شاید شما مطلع نباشید که ایران یکی از بزرگ‌ترین تولیدکنندگان مواد غذایی در خاورمیانه است. چرا باید من با کارشناسی ارشد صنایع غذایی بیکار می‌ماندم؟ به نظر من مشکل این است که اقتصاد را به «گند» کشیده‌اند. فساد و تصمیم‌های نادرست سیاستمداران کاری کرده است که اقتصاد ایران نتواند شغل تولید کند. اگر شغلی هم وجود داشته باشد صرفاً با روابط، زد و بند و پارتی‌بازی می‌توان به دست آورد.

در اینستاگرام از داستان نافرجام پناهندگی‌ات نوشته بودی که مرا متأثر کرد

انتخاب راه پناهندگی اجباری و ناخواسته بود. دو سه سال پیش که سخت دنبال کار می‌گشتم و به خاطر اوضاع کشور و مشکلاتم ناراحت بودم، در فیس‌بوک مطلبی نوشتم و از نحوه مدیریت کشور و رهبر جمهوری اسلامی انتقاد کردم. دو روز بعد از نوشتن این مطلب، شماره ناشناسی با من تماس گرفت و مردی پشت تلفن با صدای خشن گفت آقای...؟ گفتم بفرمائید! گفت فردا رأس ساعت 10 صبح تشریف بیارید اداره کل اطلاعات به این آدرس... پدرم که عمرش را به شما داده است اما مادرم را در جریان این موضوع گذاشتم که به‌شدت نگران شد و گفت کیوان چه غلطی کردی که احضارت کردند. مادرم می‌گفت بلایی که سر «ستار بهشتی» آوردند، سر تو هم می‌آورند. انقدر حرص خورد و نگران شد که از گفته‌ام پشیمان شدم. با هم‌فکری خانواده و با اصرار مادرم، فردای آن روز به اداره اطلاعات نرفتم. در خانه یکی از دوستان مخفی شدم و موبایلم را هم خاموش کردم. مأموران اطلاعات خیلی با خانواده‌ام تماس گرفتند و آزارشان دادند تا اینکه بعد از دو ماه دست برداشتند. من هم تصمیم گرفتم با مقداری پولی که قرض گرفته بودم از ایران خارج شوم.

کجا رفتی؟

از ظلم‌های حکومت فرار کردم و به ارومیه و بعد هم به ترکیه رفتم.

چه مدت آنجا بودی و چه‌کار می‌کردی؟

به آنکارا رفتم در دفتر سازمان ملل درخواست پناهندگی دادم. باورم نمی‌شد انقدر ایرانی برای درخواست پناهندگی در دفتر سازمان ملل حضور داشته باشند. آن روز برای ایرانی بودنم تأسف خوردم. پلیس ترکیه شهر نوشهیر را برایم انتخاب کرد و یک سال در آن شهر مزخرف عمرم را تلف کردم.

چرا مزخرف؟

چون به چشم یک آدم درجه چندم نگاهت می‌کنند و دولت ترکیه هم ‌ارزشی برایت قائل نیست. اجازه کار نداری و هیچ کمک نقدی و غیرنقدی هم به پناهندگان نمی‌کنند. چهار ماه به‌طور سیاه (غیرقانونی) در یک کارگاه بسته‌بندی حبوبات کار کردم و در آخر صاحب‌کارم پولم را نداد. نه می‌توانستم شکایت کنم و نه زورم به او می‌رسید. پس‌ازآن چند ماهی در کارواش مشغول شدم که خوشبختانه پولم را تمام و کمال گرفتم. این را هم بگویم که من خوش‌شانس بودم که کار پیدا کردم چون اغلب پناهندگان در ترکیه بیکارند.

اگر ایران می‌ماندی بهتر نبود؟

نه! این چه حرفی است؟ سختی‌هایی مثل دوری از خانواده، فشار روانی و خوردن حقم توسط کارفرما خیلی بهتر از بازجویی و شکنجه مأموران امنیتی خامنه‌ای است.

گفتی یک سال در ترکیه بودی. بعد کجا رفتی؟

با یک «آدم پران» صحبت کردم تا مرا به یونان ببرد. با چند نفر از دوستانم کوله‌هایمان را بستیم و چهار روز در راه بودیم تا به خاک یونان رسیدیم؛ البته با سختی زیاد. ما از عرض رودخانه‌ای رد شدیم که بوی مرگ می‌داد. اسم رودخانه را یادم نیست اما می‌دانم که مرز ترکیه و یونان همین رودخانه بود. رودخانه را که رد کردیم وارد یک جنگل وحشتناک شدیم و شب سرد را در آنجا گذراندیم. صبح پلیس ما را پیدا کرد و با یک وَن ما را به ایستگاه پلیس مرزی منتقل کردند. پس از انگشت‌نگاری و یک روز بازداشت، من و دوستانم را با یک برگه اقامت سه‌ماهه رها کردند.

از این وضعیت نمی‌ترسیدی؟

در راهی که من به‌اجبار پا گذاشته بودم هرلحظه‌اش با ترس و تهدید همراه بود. از همان مرز ارومیه و ترکیه که با مشقت فرار کردیم بگیرید تا نروژ که درخواست پناهندگی مرا رد کرد. ترس واقعی در فرودگاه اما خمینی بود؛ جایی که اطلاعات سپاه پاسداران همه دیپورتی‌ها را بازجویی می‌کند.

یونان چطور بود چرا همان‌جا نماندی؟

اگر سری به آتن، پایتخت یونان می‌زدی هرگز نمی‌پرسیدی چرا یونان نماندم. آنجا لبریز از مهاجر و پناهنده است؛ آفریقایی‌ها، افغانستانی‌ها، پاکستانی‌ها، عرب‌ها و ایرانی‌ها آتن را به تسخیر خود درآورده‌اند. نه شغلی پیدا می‌شود و نه امنیتی برای پناهندگان. اگر به دست گروه‌های فاشیستی و نژادپرست نیفتی، قطعاً از برخی پناهندگان ضربه می‌خوری. در یک ‌کلام بگویم آنجا انسانیت از بین رفته است. همین مسائل باعث شد من هم مانند بسیاری از پناهندگان دیگر یونان را ترک کنم.

چگونه یونان را ترک کردی؟

اگر یادتان باشد اوایل سال 95 موج مهاجرت سراسر اروپا را گرفته بود. خیلی‌ها در مرز یونان و مقدونیه روزهای زیادی بست نشسته بودند تا اینکه مرزها را به روی پناهندگان باز کردند. همان موقع من هم توانستم از مرز یونان عبور کنم. مقدونیه، صربستان، مجارستان، اتریش و آلمان را پشت سر گذاشتم و به نروژ رسیدم. همه این کشورها را در یک هفته با ماشین، قطار و اتوبوس طی کردم؛ بدون اینکه کسی به من بگوید بالای چشمت ابروست (با خنده). پس از یک سال پرآشوب، احساس آزادی و امنیت داشتم. چون به کشوری رسیده بودم که می‌گفتند مهد رفاه است و همه در آن برابرند و امنیت دارند...

 

 

مقاله

نفس به زندان رفتن ارزش نیست
  دکتر محمود دلخواسته
عطر نرگس تمام نمی‌شود
  مرضیه رائفی

شبکه های اجتماعی

بایگانی


Top