آخرین اخبار

روش تحقیق در نابودی علوم انسانی

امتحانات خردادماه نیز در دانشگاه ها به پایان رسید و امروز عده دیگری خود را برای یک کنکور دیگر آماده می کنند تا وارد دانشگاه شوند و علم تخریب شده را دوباره بیاموزند.

13 روز قبل
بیان
A- A A+

حکومت ایران و دستگاه های وابسته به آن در دانشگاه ها، در یک امر موفق بودند و آن زدن پنبه رشته های دردسرساز علوم انسانی بود.

امتحانات خردادماه نیز در دانشگاه ها به پایان رسید و امروز عده دیگری خود را برای یک کنکور دیگر آماده می کنند تا وارد دانشگاه شوند و علم تخریب شده را دوباره بیاموزند.

آنهایی که به سمت رشته های علوم انسانی رفته اند، خود به چند دسته تقسیم می شوند. گروهی که رشته هایی نظیر علوم سیاسی، جامعه شناسی، ادبیات فارسی، ادبیات عربی و موارد مشابه را مورد مطالعه قرار می دهند به فرض ثابت بودن وضعیت امروز اقتصادی، اجتماعی و سیاسی کشور، از همین امروز بازنده اند.

در این میان آن دسته قابل توجهی که به سمت روانشناسی و حقوق حرکت کرده اند، برگ نیم بند برنده ای را می توانند در جیب خود لمس کنند.

حکومت در برخورد با پدیده گرایش به سمت علوم انسانی گروه اول، حداقل یک دهه شوک زده بود و نمی دانست باید چه کند. انجام کارهایی نظیر اسلامی کردن کتاب ها، تغییر اساتید و حبس و زندانی کردن دانشجویان یا فارغ التحصیلان هم کافی نبود تا جلوی مقدار زیادی از نظریاتی که حرف اول و آخرشان "جمع" است ایستادگی کنند.

هرچند که کارهای فوق انجام شد، اما اینها نمی توانست سد راه مشتاقان شود.

در نهایت دو کار مهم انجام شد. اقدام اول کنار گذاشتن این رشته ها در گزینش های استخدامی و فرم های مربوط به آن بود. برای دانشجوی علوم سیاسی دیگر رسیدن به وزارت خارجه و رفت و آمد در خیابان جمهوری، آرزویی دست نیافتنی بود. برای یک فارغ التحصیل ارشد جامعه شناسی نیز شاید یک کار در سطح مامور آمار پیدا می شد که باید با مردمی که هیچ تمایلی به سرشماری و اداره آمار ندارند سر و کله بزند و توهین بشنود.

در کنار این تحقیر، دانشجوی این رشته ها باید از چند جهات دیگر هم ضربه می خوردند تا عبرتی برای آیندگان شوند. حالا باید از حجم اطلاعات آنان کاسته می شد تا در فضای جامعه هم تحقیر شوند.

دانشجوی علوم سیاسی و جامعه شناسی که به طور پیش فرض در جامعه زرد سیاسی ایران، خود را در مقامی بالاتر تصور می کند و عنوان رشته اش را با غرور به زبان می آورد، باید بی دانش می بود تا اگر شده در همان میانه راه، درس خود را رها کند.

این مهم به وسیله اساتید و کتب انجام شد. اساتید حاذق و برجسته دانشگاه ها به بهانه های مختلف از جمله کهولت سن و جوانگرایی دولت و همچنین ضدیت با نظام در یک دهه اخیر، خانه نشین شدند.

کتاب ها هم رفته رفته محتوای خود را از دست دادند تا بیشتر شبیه به کتب دین و زندگی دبیرستان شوند.

دانشجو نیز در چنین فضایی امکان هیچ رشدی ندارد و از طرف دیگر با فشارهای خانواده روبروست و قطعا توان باز کردن یک کتاب دیگر برای افزودن به دانش وجود ندارد.

این دانشجو اما همچنان خود را دانشجوی علوم سیاسی و جامعه شناسی می داند. کافیست با کتاب یا خودکار در یک تاکسی بنشیند تا تمام رویاهایی که در خواب دیده با دو پرسش راننده تاکسی از بین بروند. همین که از این دانشجوی شکسته شده، سوالی درباره یک شخصیت سیاسی پرسیده شود و او حتی نامش را نشنیده باشد کافیست تا جملات بعدی "شما مگر علوم سیاسی نخوانده ای؟" و یا "درس تان هنوز به آنجا نرسیده؟" (کنایه) مواجه شود.

اما اگر به جهت دیگر این ماجرا نگریسته شود، نفوذ به خوبی انجام شده است. حکومت توانست با همین ابزارها و با رشته هایی از دل علوم انسانی، موضوع جامعه (Society) را حذف و فردگرایی (Individualism) را حاکم کند.

از این پس دانشجویان گروه اول ابژه هایی بیش نبودند که همه به آنها با نوعی تحقیر می نگریستند. برای یک دانشجو که از ۱۸ یا ۱۹ سالگی پا به دانشگاه گذاشته است و چهار یا شش سال از عمر خود را صرف خواندن و نوشتن می کند، بسیار سخت است که در انتها چیزی کمتر از هیچ به ارث ببرد.

اما در آن طرف، کار دیگری نیز انجام شد. روانشناسی و حقوق سود خوبی را بر خلاف این رشته ها نصیب فارغ التحصیلانشان می کردند.

کافی بود یک دانشجوی ۱۸ ساله وارد دانشگاه شود و با کمی تلاش ۳ سال بعد مدرک کارشناسی خود را در سن ۲۱ یا ۲۲ سالگی دریافت کند.

این جوان که خود باید جوانی خود را با تمام حالات روحی و روانی طی کند، اکنون می تواند یک دفتر برای خود گرفته و به دیگران از جوان تا پیر مشاوره بدهد. شاید حقوق آن قابل توجه نباشد اما تا رده یک فردی که گویی به تمام امور روانی و اجتماعی آگاه است، در میان عوام بالا برده می شود.

او به همین راحتی می تواند با عزت نفس به خواندن تا مقطع دکتری ادامه دهد.

تمایل عجیب جامعه جهانی و خصوصا ایران به مساله فردگرایی، به نظر می رسد در همین موضوع خلاصه می شود. روانشناسی پول به همراه می آورد و جامعه شناسی به شناخت، درک و تحلیل پدیده ها می پردازد.

روانشناسی از جیب مردم استخراج می کند و جامعه شناس برای حل کوچکترین بحران ها، باید تحقیق کند و برای تحقیقات خود نیازمند دراز کردن دست در برابر دولت است!

دولت نیز در هیچ کجای جهان تمایلی به هزینه کردن برای رفع مشکلات عموم مردم ندارد و ترجیح می دهد آنان را به حال خود رها کند تا هر کدام که نگران وضعیت خود هستند به مشاور (روانشناس) مراجعه کنند.

 

توجه! این پایان ماجرا نیست!

 

آیا روانشناسان به حال خود رها می شوند؟ هرگز! آیا علوم انسانی از زیر ضربه های چوب حکومت خارج می شود؟ به هیچ وجه!

روانشناسی نیز به خودی خود نمی تواند تمام علوم انسانی را از ریشه نابود کند چرا که خود بخشی از آن است. پس از آنکه این رشته، رشته کناری خود را از راه به در کرد، باید بتواند خود جایگزین آن شود. برای جایگزین شدن نیاز است تا چیزی از آن را در خود داشته باشد و اینجا می توان روانشناسی اجتماعی را یافت که اگرچه بسیار کم اما باز هم یک جمع را در نظر می گیرد.

فردگرایان به چیزی احتیاج دارند که بویی از جمع در آن وجود نداشته باشد. روانشناس باید صرفا یک مشاور باشد اما همین هم خطرناک است چرا که یکی از مشاوره های روانشناسی، فرستادن افراد به داخل اجتماعات است و اگر این به "فرد" کمک کند حتما توصیه می گردد.

اما بخشی از روانشناسان با همت عموم مردم (به طور مشخص ایران) که علاقه عجیبی در مصرف قرص دارند، مراجعان را به سمت روانپزشکان هدایت می کنند!

این همان جایی است که پروژه به طور کل از دست علوم انسانی خارج و در اختیار تجربی ها قرار می گیرد.

روانپزشک دیگر فرد را به سمت جامعه سوق نمی دهد. او حتی اصراری بر ارجاع مراجعش به روانشناس سابق ندارد. تنها کمی توضیحات می شنود و به سرعت دست به دفترچه یا کاغذ می برد و خط به خط قرص های رنگارنگ تجویز می کند.

مراجع ساده روانشناس که از اجتماع فروپاشیده شده، جدا شده، اکنون دیگر یک فرد عادی محسوب نمی شود. او "بیمار" یک پزشک است که باید تحت درمان با دارو باشد!

در این میان دانشجویان روانشناسی را هم باید زیر نظر گرفت و دید که چطور دروس تخصصی و فروید و یونگ خوانی آنها به واحدهای "انسان شناسی از منظر قرآن" و تلفیق عجیب و غریب فلسفه اسلامی با افلاطون تبدیل می شود.

تنها چند سال دیگر کافیست که مشاوران روانشناسی هم به مواردی نظیر "در عرف ما…" و "دین ما چنین نمی گوید…" در مشاوره ها اشاره کنند و تنها تفاوتشان با روحانیون ساکن در متروهای شهر، دفتر کار و همان شهرت خانوادگی به واسطه گذر (پاس) کردن دروس باشد!

 

مقاله

شبکه های اجتماعی

بایگانی


Top